تبليغاتX
فقط یک تغییر بزرگ...
عظمت را وقتی ادراک خواهید کرد که آماده ی پذیرشش باشید.

یه زمونی بود که هر کی سر جای خودش بود! هر کی تو شهر خودش زندگی می کرد، روستایی هم در روستای خودش. نقل مکان های بیخودی صورت نمی گرفت.( البته این قضیه برمیگرده به دوران پدرا و پدربزرگای ما ) هر چیزی صفای خودشو داشت و همینطور ارزش خاص خودشو. راستش من معتقدم بعضی چیزا رو اصلا" نمیشه با هم ترکیب کرد، چون بالأخره یه جای کار گیر پیدا میکنه. یه روستایی با عرف و آداب و طرز تفکر خاص خودش، به سختی میتونه بیاد زندگی متمدن شهری رو تجربه کنه؛ یه شهری هم همینطور، اگه بره روستا... چه شود...!

هر دوی این گروه، از نظام های اجتماعی خاصی میان و معمولا" برای همون نظامی ساخته شدن که ازش اومدن.

بهتره هر کی محل سکونت اصلی خودشو حفظ کنه و با مهاجرت از جایی به جای دیگه، باعث افزایش جمعیت و به تبع اون، بروز مشکلات برای یه منطقه ی جغرافیایی دیگه نشه.

هر کی سفر میکنه میره به یه جایی که نیازش اونجا برطرف میشه، یا به یه جای بهتر و بزرگتر. و اکثرا" فراموش می کنن یه آستینی بالا بزنن برای زادگاه خودشون.

بهتر نیست آدم به جای اینکه بره دنبال پیشرفت تو شهرای بزرگتر، رفاه و پیشرفت و... رو ببره به زادگاه خودش؟؟؟

اینطوری خیلی از مشکلات حل میشه.

"اصالت" کم شده و این یه فاجعه است. طرف از روستای ایکس اومده، میگه من مثلا" بچه ی تهرونم!( تهران هم نه، تهرون!! ) در صورتی که اگه همین آدم با کمک سایر همشهری هاش، زادگاه خودشو آباد میکرد و...، میتونست زادگاه مشهور و موفقی( چه از نظر فرهنگی، چه از نظر اقتصادی و... ) داشته باشه و دیگه نمی گفت بچه ی تهرونم یا بچه ی فلان شهرم؛ با افتخار می گفت از دهِ فلان اومدم!

نه روستایی تو کار شهری دخالت می کرد و از امکاناتش سوء استفاده می کرد، نه شهری تو کار روستایی...

کلا" همه چیز نظم می گرفت. ترافیک هم کمتر میشد...
نوشته شده توسط م. رونقی اقبال در ساعت 22:44 | لینک  | 

بعضی لحظه ها تو زندگی آدم هست که معنای خاصی داره. من اسم این لحظه ها رو میذارم "لحظه های پر اوج".

چند روز پیش، آخرین جلسه ای بود که تا اطلاع ثانوی با استاد محبوبمون درس داشتیم. منم منتظر شکار لحظه های ناب بودم. میدونستم استاد مثل همیشه، کلاس باحالی خواهد داشت وبه قول خودمون، خواهد ترکوند( ! )

خلاصه ی مهمترین نکاتیو که تو این چند سال یاد گرفته بودیم، بهمون گفت: اینکه مسئولین باید خدمتگزار مردم باشن، نه مردم خدمتگزار مسئولین؛ اینکه اصل مطلب تو حقوق، همین قضیه است و باید به فصل سوم قانون اساسی خیلی پایبند باشیم و دیگه اینکه همه ی این های و هوها و درسا و اصول دیگه ای که یاد می گیریم، فقط واسه حفظ و نگهداری همین مطلبه.

و هممون باید با هم و در کنار هم و خوش و خرم زندگیمونو بکنیم، هر کی دلش میخواد شاد باشه، یکی آواز بخونه، یکی... هر کی راه خودشو بره و همه با هم کنار بیایم و جلوی خوشی مردم رو نگیریم.( کاری که متأسفانه می کنن. )

حرفای دیگه ای هم زد؛ شوخی های مطبوعی که خاص خودشه و مزه پرونی های باحال بچه ها و...

حرفاش که داشت تموم میشد، با خودم گفتم الآن می طلبه که همه با هم دست بزنیم، چه لحظه ی باشکوهی میشه. و جالبه: حرف استاد تموم شد و همه همزمان، طی یه حس مشترک، شروع کردیم به دست زدن.

کار قشنگی بود.

زندگی ما وقتی غنیه که تعداد لحظه های پر اوجش زیاد باشه...

نوشته شده توسط م. رونقی اقبال در ساعت 22:44 | لینک  | 

یه شعری بود که در دوران نوجوونی خیلی گوش میدادم. هنوزم ازش خوشم میاد، ریتم تندی داره، شاد هم هست. گروه اس کلوب7 اونو خونده بود. معنیش قشنگه.  

 

Don't stop,
never give up
hold your head high
and reach the top
Let the world see
what you have got
...Bring it all back to you


ادامه مطلب
نوشته شده توسط م. رونقی اقبال در ساعت 22:42 | لینک  | 

آدم تو تاکسی و اتوبوس و... وقتی تو ترافیک گیر میکنه و میدونه که دیر به مقصد میرسه، حس میکنه وقتش داره از دست میره...

اما یه حالت دیگه رو هم در نظر بگیریم: راننده ی یه تاکسی، یه آهنگ قشنگ گذاشته... موسیقی، سراسر ماشینو فرا گرفته و زمان هم داره میگذره... اینجا دیگه آدم حس نمیکنه وقتش داره تلف میشه، بلکه از نشستن تو ماشین لذت هم می بره و دوست داره بیشتر تو ترافیک گیر کنه تا بیشتر بتونه به آهنگه گوش بده.( دم اینجور راننده ها گرم! )

واسه هر چیز ناخوشایندی یه راه حل وجود داره، حتی یه راه حل خیلی کوچیک و جزئی.

نوشته شده توسط م. رونقی اقبال در ساعت 22:37 | لینک  | 

میخوام از یه حس بی نظیر بگم...

خیلی منحصر به فرده...

وقتی حسابی از چیزی حال می کنین( هر چیز، البته به شرطی که خوب باشه! )... وقتی شاد می شین... این شادیِ بزرگ، مثل یه جور قرص انرژی زا، سراسر وجودتون رو فرا می گیره، سراسر وجودتون...

خب، یه چنین حالتیو تصور کنین...

در چنین حالتی این انرژی که در درون آدم ایجاد شده، نه تنها خود آدمو خوشحال میکنه بلکه باعث میشه آدم بخواد دیگرون هم شاد باشن. و ناخودآگاه یه جور حس شادی و سرخوشی( ! ) درش بوجود میاد که بهش فرمون میده نیکی کنه و واسه دیگرون کاری انجام بده. نمیدونم چطوری وصفش کنم. مثل این می مونه که آدم بخواد حالا که خودش شاده، دیگرونم شاد باشن. به عبارت دیگه آدم سرحال و پرانرژی میشه برای نیکی کردن به مردم.

یه مثال ساده می زنم: فرض میکنیم یکی می فهمه تو یه امتحان بین المللی قبول شده، یا اینکه یکی دوستشو می بینه و... چیزایی ازین قبیل. این آدم بعد از اون اتفاق، سرحال و پرانرژی میشه. یه نوع شادی خاص درش بوجود میاد و بعدِ اون اتفاق، دلش میخواد در حق دیگرون نیکی کنه، خوشحالشون کنه( حتی برا افرادی که هیچ نقشی در بوقوع پیوستن اون واقعه ی خوشایند نداشتن )

این یکی از شگفت انگیزترین و بهترین حساییه که تو زندگیم داشتم.( نمیدونم چرا بهترین حسارو نمیشه براحتی در قالب کلمات وصف کرد... )
نوشته شده توسط م. رونقی اقبال در ساعت 23:12 | لینک  | 

سلیا و تاچستون، از کاراکترهای کمدی "هر طور که بخواهید" شکسپیر هستن.

تاچستون: "چه مایه ی تأسف است که ابلهان نتوانند خردمندانه از کارهای ابلهانه ی خردمندان، سخن برانند."

سلیا: "به پاکدامنی ام سوگند که راست می گویی؛ زیرا از وقتی که ابلهان ناچار شده اند هوش اندکی را که دارند، پنهان کنند و خاموش بمانند، حماقت اندک خردمندان، جلوه ی بیشتری یافته است."

نوشته شده توسط م. رونقی اقبال در ساعت 15:38 | لینک  | 

همیشه دوست دارم به رفتارم با اون آدم ایده آل فکر کنم؛ و بیشتر از هر چیز، یه چیز به فکرم میرسه، این که: هر لحظه مشغولش میکنم، طوری که هیچ وقت حوصله اش سر نره. هر لحظه ایده ی انجام یه کار تازه. یه طرح تازه... همه اش ایده و طرح، همه اش کارای عجیب و جالب...

هر لحظه کنجکاو این باشه که خب دیگه چی، دیگه تا کجا باید پیش بریم، دیگه به چه مفهومی باید برسیم...

واسه همین، هم کلی اکتشاف میکنیم، هم کلی تفریح... و این خیلی دل انگیزه...

اما آدم ایده آل باید حتما" با حوصله باشه. آدم بی حوصله به کارای روزمرش هم نمیرسه، حالا میخواد به اکتشاف مفاهیم جدید رسیدگی کنه؟!

یه آدم ایده آل، حتما" با حوصله و صبوره و حتما" پذیرای ایده های جالبه...

و هرگز "بسته" فکر نمیکنه

و وجودش پر از خلاقیت و ابتکاره...

و...

 یه آدم ایده آل، آدم "خوبیه".
نوشته شده توسط م. رونقی اقبال در ساعت 2:24 | لینک  |